در آخرین روزهای عمر شریف پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)، حضرت دستور دادند که برادرشان علی و عمویشان عباس را نزد ایشان بخوانند. وقتی هر دو حاضر شدند و در مجلس جای گرفتند، پیامبر رو به عباس کردند و فرمودند:
«ای عمو! آیا وصیت مرا میپذیری و به وعدههایم عمل میکنی و ذمهام را ادا مینمایی؟»
عباس عرض کرد: «ای رسول خدا! من عموی پیر شما هستم با عائلهای بسیار، و عطای شما همواره گسترده و بیدریغ بوده است، بهگونهای که توانایی مالی من برای وفا به همهی وعدهها و بخششهای شما کافی نیست.»
پس پیامبر روی مبارک را به سوی امیر المؤمنین علی (علیه السلام) گرداند و فرمود:
«ای برادر! آیا وصیت مرا میپذیری؟ به وعدههایم وفا میکنی؟ بدهیهایم را ادا مینمایی؟ و پس از من، امور خانوادهام را سرپرستی میکنی؟»
علی (علیه السلام) عرض کرد: «آری،ای رسول خدا.»
حضرت فرمود: «نزدیک بیا.» وقتی علی (علیهالسلام) نزدیک شد، پیامبر انگشتر خود را بیرون آورد و به او داد و فرمود: «این را بگیر و به انگشت کن.» سپس شمشیر، زره و تمامی سلاحهای خود را خواست و همه را به امیرالمؤمنین بخشید. آنگاه دستمالی را که هنگام پوشیدن سلاح در جنگ بر شکم میبستند، طلبید و به علی (علیه السلام) سپرد. پس از آن فرمود: «برخیز و به یاری خداوند به خانهات برو.»
فردای آن روز، بیماری پیامبر شدت یافت و مردم را از دیدار ایشان منع کردند. امیر المؤمنین علی (علیه السلام) پیوسته در خدمت حضرت بود و جز برای نیاز ضروری از ایشان جدا نمیشد. در آن حال، پیامبر (صلی الله علیه و آله) هوشیار شد و فرمود: «برادرم و یاور مرا نزد من بخوانید.» اما سپس ضعف بر ایشان غلبه کرد و سکوت نمود.
در این هنگام، عایشه گفت: «ابوبکر را بخوانید.» ابوبکر آمد و بالای سر حضرت نشست. چون پیامبر چشم گشود و نگاهش به او افتاد، روی خود را برگرداند. ابوبکر برخاست و بیرون رفت و میگفت: «اگر حاجتی به من داشت، اظهار میکرد.»
باز پیامبر همان سخن پیشین را تکرار فرمود. حفصه گفت: «پدرم عمر را بخوانید.» وقتی عمر حاضر شد و حضرت او را دید، از او نیز روی گرداند. سپس فرمود: «برادرم و یاور مرا بخوانید.» ام سلمه گفت: «علی را بخوانید، همانا پیامبر جز او را قصد نکرده است.»
آنگاه که امیرالمؤمنین وارد شد، پیامبر با اشاره به او فرمود: «نزدیک من بیا.» علی (علیه السلام) خود را به حضرت نزدیک کرد و پیامبر مدتها با او راز گفت. سپس امیرالمؤمنین برخاست و در گوشهای نشست و حضرت به خواب رفت. آنگاه بیرون آمد. مردم از او پرسیدند: «ای ابو الحسن! پیامبر با تو چه رازی در میان نهاد؟»
حضرت فرمود: «هزار باب از دانش را به من آموخت که از هر بابی هزار باب گشوده میشود، و مرا به انجام کاری وصیت کرد که به خواست خداوند به جای خواهم آورد.»
برگرفته از منتهی الآمال، جلد ۱، صفحه ۲۵۵



