ابو بصیر چنین روایت مىکند که:
امام باقر (علیه السلام) فرمودند: به قصد دیدار با یکى از خلفاى بنىامیه به شام رفته بودم. ناگهان گروهى از مردم را دیدم که به سویى مىروند، گفتم: جماعت کجا مىروید؟ گفتند: به سوى دانشمندى مىرویم که هرگز کسى را به مانند او را ندیدهایم؛ او کسى است که از درون ما خبر مىدهد.
امام (علیه السلام) فرمودند: من به دنبال آنان رفتم تا اینکه آنان به تالار بزرگى داخل شدند که در آن مردمان بسیارى گرد آمده بودند، طولى نکشید که پیرمرد فرتوتى که با تکیه بر دو مرد حرکت مىکرد وارد شد. او به اندازهاى پیر بود که ابروهایش روى چشمانش را گرفته بود و او ابروان خود را با پارچه بسته بود. هنگامی که مجلس آرام گرفت عالم مسیحی به من گفت آیا از مایی یا از امت مرحومه (منظور امت پیامبر اکرم (صلیالله علیه و آله))
گفتم: از امت مرحومه.
آن مرد گفت: از دانشمندان یا نادانان آنها هستى؟
گفتم: از نادانان نیستم. مرد مسیحى گفت: آیا شما مىپندارید که به بهشت مىروید، در آنجا مىخورید و مىآشامید اما هیچگونه فضولاتى نخواهید داشت؟!!
به او گفتم: آرى. عالم مسیحی گفت: بر این مطلب دلیلى بیاور.
گفتم: هیچ دانستهای که جنین در شکم مادر از غذای مادر میخورد و از آنچه مادر مینوشد، مینوشد اما هیچگونه فضولاتی ندارد؟
عالم مسیحى گفت: تو که گفتى از دانشمندان نیستى؟!
گفتم: گفتم که من از نادانان نیستم.
عالم مسیحى گفت: مرا از ساعتى خبر بده که نه از ساعات روز است و نه از ساعات شب.
گفتم: این ساعت طلوع خورشید است،که ما آن را نه از شب حساب میکنیم و نه از روز، همچنین در آن ساعت حال بیماران بهتر میشود.
عالم مسیحى مات و حیران گردید و دوباره به امام باقر (علیه السلام) عرض کرد: مگر تو نگفتى که از دانشمندان امت نیستى؟!
گفتم: من فقط گفتم که از نادانها نیستم.
عالم مسیحى گفت: به خدا قسم، مسألهاى از تو مىپرسم که از جواب آن درمانده شوى؟!!
گفتم: آنچه دارى رو کن. عالم مسیحی گفت: مرا از دو مرد خبر ده که در یک ساعت به دنیا آمدند و در یک ساعت مردند. اما یکى از آنها صد و پنجاه سال عمر کرد و دیگرى پنجاه سال.
گفتم: آن دو عزیر و عزره بودند. همان طور که گفتی مادرشان حامله شد و وضع حمل نمود. هر دو سی سال از عمرشان گذشت و بعد خداوند عزیر را صد سال میراند ولی عزره زنده بود، سپس خداوند عزیر را برانگیخت و با عزره بیست سال زندگی کرد.
دانشمند مسیحى بر سر اصحاب و یاران خود فریاد کشید که: به خداوند سوگند دیگر با شما صحبت نمىکنم و تا دوازده ماه روى مرا نخواهید دید، چون عالم مسیحی گمان کرده بود که یارانش عمدا امام محمد باقر (علیه السلام) را به مجلس او آوردهاند تا وی را مفتضح و رسوا کنند. امام محمد باقر (علیه السلام) از جای برخواسته و به منزل خود بازگشتند اما تمام محلههای شام شروع به صحبت از فراوانی فضیلت و قدرت علمی امام باقر (علیه السلام) نمودند.
(بحارالانوار جلد ۱۰، صفحه ۱۴۹)
مناظره شگفتانگیز امام باقر (ع) با عالم مسیحی؛ سه پرسش پیچیده و پاسخ های کوبنده!
بازدید: 57

نوشته های مرتبط


