خاطره ای از دوران دانشجویی

وهابیت
بازدید: 13

یه هفته مونده بود به عید غدیرخم و با دوستامون داشتیم آماده می شدیم برا برگزاری یه جشن برای دوستان دوران دانشگاه و دعوت از مهمونامون، واسه همین یه کارت دعوت بردم بدم به یه دوست قدیمی، رفتم در خونشون در زدم، دوستم که اسمش مسعود بود اومد دم در، بعد یه سلام و احوالپرسی، کارت دعوت به جشن رو دادم بهش و اصرار کردم که حتما بیاد چون دوستای مشترک دوران دانشجویی مون خیلیاشون دعوت بودن اونجا، خلاصه من کلی اصرار کردم ولی دیدم زیاد مایل نیست بیاد، دلیل شو پرسیدم، دوستم (مسعود) گفت :من قبلا زیاد اینجور مراسما میرفتم، ولی دیگه برام تکراری شده، همش مطالب تکراری میگن و یه پذیرایی و مسابقه و تمام … دیگه اون جذابیت قبلی رو نداره و بعلاوه اینکه من بعضی سوالات به ذهنم رسیده، یا جایی خوندم یا از کسی شنیدم که هر وقت خواستم تو اینجور جاها مطرح کنم فرصت مناسبی پیش نیومده و یا جواب مناسبی نگفتن بهم و این طور حرفا …
من: مسعود جون زدی تو خال، اتفاقا عمده بخشهای برنامه امسال مربوط میشه به پرسش و پاسخ مدعوین، شما بیا و سوال ات رو اونجا مطرح کن، که ممکنه سوال خیلیا باشه و جوابشم همونجا بگیر، من قول میدم بی پاسخ نمونه سوالت … خلاصه با این دعوت مسعود اومد به جشن ما و پس از شروع برنامه و پذیرایی مختصر، مجری اعلام برنامه پرسش‌ و پاسخ کرد … طبق وعده قبلی مسعود میکروفون رو گرفت و گفت: سلام دوستان، چند وقت پیش تو یه گروهی یه بحثی شد درباره غدیرخم و جانشینی پیامبر که اونجا یه نفر ادعا می کرد که اصلا واقعه غدیرخم ارتباطی به جانشینی حضرت علی علیه‌ السلام پس از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نداره!! و این موضوع طبق اسناد معتبر مربوط میشه به اختلافی که بین حضرت علی و سپاهیانی که پیامبر برای جنگ به یمن فرستاده بودن و این اختلاف بر سر تقسیم غنائم باقیمانده از جنگ ایجاد شده و وقتی خبر به پیامبر می رسه از اونجایی که پیامبر دوست نداشته هیچ اختلافی بین صحابه ایجاد بشه تو روز غدیر همراه حضرت علی میاد و دست ایشون رو بلند میکنه و میگه هر کسی که با من دوست هست، از امروز با علی هم دوستی کنه و به این ترتیب موضوع فیصله پیدا میکنه و اصحاب هم میان و با حضرت علی دست میدن و آشتی می کنن …
بعد طرح این سوال، همهمه ای تو جمع ایجاد شد که مجری بخش پاسخ به سوالات (رضا) گفت: متشکرم از سوال آقا مسعود دوست قدیمی دوران دانشجویی، سوالی که پرسیدین ممکنه تو ذهن دوستای دیگه‌ مون هم باشه، اجازه بدین من یه تصویر براتون نشون بدم تا موضوع یکم مشخص تر بشه …
تصویر یه کتابی نمایش داده شد، اسم کتاب این بود «السیره النبویه» نوشته احمد زینی دحلان، رضا: کی میشناسه این فرد رو؟ یکی از میان جمع گفت: من میشناسمش، احمد زینی دحلان مفتی مکه و مورخ و عالم سنی مذهبه، رضا: تو جلد ۲ صفحه ۳۷۱ کتاب نوشته شده « اینکه علی علیه السلام به عنوان جنگجو به یمن رفته باشند، وهم است و چنین چیزی نبوده؛ علی علیه السلام در «سال دهم» به عنوان جنگجو به یمن نرفته تا آنجا لشکری داشته باشد و از او شکایت کنند بلکه ماجرا به «سال هشتم» باز می گردد که شکایت از گرفتن غنایم بود.»
رضا: اجازه بدین یه خاطره رو براتون تعریف کنم که بعضی از شما حاضرین یادشون هست این ماجرا …
یادم میاد دوره دانشجویی از اونجایی که دانشگاه ما تازه تأسیس شده بود، هنوز همه ساختمون هاش تکمیل نشده بود واسه همین جای بعضی ساختمونا کانکس بود ما سر ظهر کلی تو صف می ایستادیم تا نوبت مون برسه غذا بخوریم، یه روز تو صف غذا یکی از دانشجوها اومد و وایستاد تو صف جلوتر از من، منم کلی باهاش بحث کردم و قضیه بالا گرفت و صدامون بالا رفت و چهار پنج نفری از دانشجوهایی که تو صف بودن هم به این قضیه اعتراض کردن و اتفاقا حق و به من دادن که کارت درست بوده و اون پسره به زور اومده بود تو صف و این حرف ها، خلاصه اینکه ماجرا با دخالت افراد حاضر تو اونجا و آروم کردن فضا ختم بخیر شد … دو سالی از اون قضیه گذشت و منم یادم رفته بود این ماجرا، ما فارغ التحصیل شدیم و طبق روال همه دانشگاه ها، اعضاء انجمن علمی رشته های مختلف، یه جشن فارغ‌التحصیلی 🧑‍🎓🧑‍🎓🧑‍🎓برا هم ورودی های خودشون تو رشته های مختلف دانشگاهی گرفته بودن و تقریبا اکثر هم دانشگاهی ها و علی الخصوص هم ورودی ها (از دختر و پسر) تو این جشن حاضر بودن، خلاصه جمع مون جمع بود 😍😍 … یادش بخیر … یه لحظه دلم خواست برگردم به اون دوران و کنار دوستان 😢😢، بگذریم … تو این برنامه بنا بود از نفرات برتر هر ورودی به عنوان دانشجوی برتر تجلیل بشه و از قضا اسم منم توی اون جمع بود 😎😎😎 (ریا نشه یه وقت، من از اول درس خون بودمو جزو نمره ۲۰ های کلاس 💪💪💪 شکر خدا خیالم راحت شد که اصلا ریا نشده) خلاصه اسم من و همراه چند نفر دیگه از هم ورودی هامونو صدا زدن تا بریم روی سن واسه دریافت یادبود، ما هم رفتیم بالا و تابلوی زیبایی هم بهمون دادن، خلاصه روز خاطره انگیزی بود😍😍😍 …
یه چندسالی از این داستان گذشته بود که یه روز با دوستای قدیمی تصمیم گرفتیم به یاد ایام گذشته دور هم جمع بشیم و خوش بگذرونیم … بچه ها تو یه پارک قرار گذاشته بودن، منم رفتم اونجا و دوستای قدیمی همدیگه رو دیدیم و کم کم همه اومدن، از قضا اون دانشجویی که چند وقت پیش سر صف غذا با هم بحث مون شده بود هم اومده بود، ظاهرا با چند نفر از هم ورودی های ما رفاقتی داشت … یادم میاد کلی بگو بخند داشتیم و خوش می گذشت که بحث ها کشید سمت کار 👷‍♂👷‍♂👷‍♂ و ازدواج 👨‍👩‍👧 👨‍👩‍👧 👨‍👩‍👧 و این مسائل.
بچه ها با هم درد و دل می کردن و از بیکاری گلایه داشتن و یه تعداد هم که شاغل بودن و شکر خدا درآمدی داشتن به بقیه امید میدادن که این روزا هم تموم میشه و روزای خوب هم کم کم میاد و این حرفا …
که یهو یکی از‌ بچه ها به من گفت: بابا امثال شماها که غمی ندارین، چون دوره دانشجویی هم جزو نفرات برتر بودین و سوگلی استادا و نمره های خوب و … 🥇🥇🥇حالا از اونا اصرار و از من انکار (تریپ فروتنی و تواضع ور داشته بودم من 😂😂😂) که یکی از بچه ها گفت: داداش شما نمیتونی قضیه رو ماست مالی کنی چرا که اسنادش موجوده!! 📑📑📑📑📑
گفتم چه سندی ناقلا؟ 😅😅😅
گفتن: اولا عکس 📸 و فیلم 🎥 داریم از اون روز، بعلاوه اینکه نصف بیشتر این بچه هایی که اینجان حاضرن تو دادگاه شهادت 🙋‍♂🙋‍♂🙋‍♂ بدن درباره اون اتفاقات و … خلاصه با هم نشستیم اون عکسها و فیلم ها رو مرور می کردیم و قیافه های بچه ها رو که بعضا خیلی تغییر کرده بود نگاه می کردیم که یهو این دوست ما (همون پسره تو ماجرای صف غذا) که اسمش مهران بود هم پرید وسط حرف ما و گفت: بابا این مراسمی که گرفته بودن اصلا مربوط به جشن فارغ‌التحصیلی و تجلیل از نفرات برتر نبوده و اصل قضیه چیز دیگه ای بوده، حالا ما رو میگی 😳😳😳😳و ادامه داد: اون مراسم، واسه آشتی دادن من با اون جمعی بود که سر صف غذا با هم بحث مون شده بود و …
بعد این صحبت ها یکی از بچه ها به مهران گفت: داداش شما دو سال قبل فارغ‌التحصیلی دعوات شده بود، چرا بعد فارغ‌التحصیلی آشتی تون دادن؟؟ یکم دیر نشده بود؟؟ 😅😅😅
یکی دیگه گفت: بزرگوار شما نهایتا با چهار پنج نفر بحث ات شده بود حالا چه کاریه بیان تو یه جمع بیشتر از ۵۰۰ نفره قضیه رو مطرح کنن و آشتی کنون راه بندازن؟؟ به اون ۵۰۰ نفر چه ارتباطی داشته بحث و دعوای شما؟؟
تا حالا به این موضوع فکر کرده بودی؟؟ حالا بماند که تو اون قضیه شما داشتی حق بقیه رو پایمال می کردی …
آخرش یه نفر گفت: داداش اعتماد به نفس ات خیلی بالاست 😜😜😜 اگه همین طور ادامه بدی حتما رییس جمهوری، وزیری، نماینده ای میشی، فقط ترشی نخور 😂😂😂
خلاصه همه بچه ها زدن زیر خنده اون روز هم به شادی و خوشی تموم شد.
رضا: دوستان با این توضیحاتی که خدمتتون عرض شد، به نظرتون عاقلانه هست پیامبر اکرم صلی‌الله علیه وآله در روز غدیرخم ۱۲۰ هزار نفر رو یه جا جمع کنه تو یه صحرای گرم، اونم تو آخرین حج شون قبل رحلت و نزدیک سه ساعت سخنرانی کنن و آخرشم بگن حتما این پیام رو تا روز قیامت به آیندگان برسونین؟!!
حالا پیام چیه؟
چقدر این پیام مهمه حتما!!!
«هرکی با علی علیه السلام تو لشکر کشی به یمن سر تقسیم غنائم اختلاف پیدا کرده، الان بیاد دوست بشه و قهر نباشه!!!»

برچسب ها: , , , , , , , ,
نوشتهٔ بعدی
گزارشی از جلد چهارم کتاب “الغدیر همراه”
نوشتهٔ پیشین
غدیر خم، اعلان دوستی پیامبر و علی؟ (۳)

نوشته های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.

فهرست