عمر بن خطاب، مجتهدی که حکم تیمم را نمی دانست!

اهل سنت خلفا را مجتهد می دانند و خلیفه دوم را یکى از دانشمندان و از فقهاى اصحاب به شمار می آورند. بعضی از دانشمندان اهل سنت پا را از این فراتر گذاشته و او را اعلم از على علیه ‏السلام نیز می دانند!

ابن أبی الحدید معتزلى در مقدمه شرح نهج البلاغه، آنجا که فقهاى اصحاب را معرفی می کند، او و ابن عباس را نام می ‏برد. در جلد دهم کتابش می ‏نویسد:

«… ولکنه کان مجتهدا یعمل بالقیاس والاستحسان والمصالح المرسله ویرى تخصیص عمومات النص بالآراء وبالاستنباط من اصول تقتضى ما یقتضیه عموم النصوص ویکید خصمه ویأمر امراءه بالکید والحیله ویؤدب بالدره والسوط من یتغلب على ظنه انّه یستوجب ذلک ویصفح عن آخرین قد اجترموا، یستحقون به التأدیب، کل ذلک بقوه اجتهاده وما یؤدیه الیه نظره»

اما او (عمر) مجتهد بود و به قیاس و استحسان و غیر اینها عمل می کرد. عمومات نص را به نظر شخصى خود تخصیص می زد. با دشمن با حیله رفتار می نمود و به امیران خود همین دستور را می ‏داد. هرکس را که گمان می کرد مستحق عقاب است با تازیانه ‏اى ادب می کرد و بعض از کسانى را که باید ادب می کرد عفو می نمود. همه اینها به قوت اجتهاد و نظر و رأیش بود.

شرح نهج البلاغه، ج ۱۰، ص ۲۱۲

ملاحظه فرمودید که چگونه این عالم اهل سنت همه اعمال عمر را با این جمله که: «او مجتهد بود» توجیه می کند. ما از این عالم و سایر علماى اهل سنت می پرسیم که آیا ممکن است کسى مجتهد باشد ولى از قرآن و احکام آن بى خبر بوده و حتى خلاف دستور آن فتوى بدهد؟ اصولا کسى که می خواهد به درجه اجتهاد برسد آیا نه این است که می خواهد حکم خدا را از آیات و روایات به دست آورد؟ مگر اجتهاد معنایى غیر از این دارد؟ بنابراین اگر کسى از آیات قرآن بى خبر و نسبت به سنت جاهل باشد هرگز نمی توان او را مجتهد نامید.

عمر در بسیاری از موارد از دستور صریح رسول خدا (ص) سرپیچى مى‏کرد و بر خلاف آن فتوى می داد و خود می گفت: که می دانم سنت چنین نیست ولى من چنین می خواهم! آنگاه بگوییم که او مجتهد و پیرو سنت رسول خدا (ص) بوده است!

حال به نمونه‏ اى توجه کنیم:

«… إنّ رجلا أتى عمر فقال: انى اجنبت فلم أجد ماء. فقال: لا تصل. فقال عمار: أما تذکر یا أمیر المؤمنین! اذ انا وانت فی سریه فاجنبنا فلم نجد ماء. فاما انت لم تصل وأما انا فتمعکت فی التراب وصلیت فقال النبى ص: «انما یکفیک أن تضرب بیدیک الارض ثمّ تنفخ ثمّ تمسح بهما وجهک وکفیک» فقال عمر: اتق اللّه یا عمار! قال: إن شئت لم أحدث به»

منبع: صحیح مسلم، ج ۱ ص ۲۸۰، کتاب الحیض، باب ۲۸، ح ۱۱۲

روزى مردى نزد عمر آمد و گفت: من جنب شدم و آب نیافتم. (براى نمازم چه کنم؟) عمر گفت: نماز نخوان (!) عمار گفت: یا أمیر المؤمنین! آیا به یاد نمی ‏آورى روزى را که من و تو در جائى بودیم و هر دو جنب شدیم و آب نیافتیم. تو نماز نخواندى و من در خاک غلتیدم و نماز خواندم و چون نزد رسول خدا (ص) رفتیم حضرت فرمود: کافى بود که دستها رابه خاک زنى و آن را به صورت و دستها بکشى (تیمم کنی). عمر گفت: از خدا بترس اى عمار! گفت: اگر بخواهى به کسى نمی گویم!!

از این جریان چند مطلب فهمیده می شود:

۱ – قدرت یادگیرى و حافظه عمر که وقتى خود با عمار خدمت رسول خدا (ص) رسیدند و حضرت دستور تیمم را دادند آن را فراموش کرد.

۲ – از آیه قرآن بى خبر بود و نه تنها خود در نبود آب نماز نمی خواند بلکه فتوی ‏به نماز نخواندن می داد. (فتوى به غیر علم که خود مستوجب عقاب است) با آنکه قرآن در دو مورد صریحا می ‏فرماید که در نبود آب تیمم باید کرد: اول در سوره نساء آیه ۴۳ و دوم در سوره مائده آیه ۶٫

۳ – در مورد تیمم، عمر به قول عمار قانع نشد و یاد آورى او نه تنها او را متذکر ننمود بلکه به او نیز گفت: که حواست جمع باشد چه می گوئى! و ما ندیدیم که بعدها هم نظر عمر برگشته و فتوى به تیمم داده باشد.

۴ – از این جریان معلوم می شود که اجتهاد ساختگى عمر وجهى ندارد چه آنکه گفتیم معناى آن تسلط بر آیات قرآن و روایات و سنت است که از هر دو بى اطلاع بود.

برادران اهل سنت اگر دفاعیه ای از خلیفه دومشان دارند بفرمایند.

برچسب ها: , , , ,
نوشتهٔ بعدی
استقلالی و غیراستقلالی بودن صفات
نوشتهٔ پیشین
قیام حضرت مهدی(ع) در تفاسیر اهل سنت

نوشته های مرتبط

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.

فهرست